داستان طلسم نقاشی

داستان طلسم نقاشی

بسم الله الرحمن الرحیم

طلسم نقاشی

قسمت اول

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود

تو دوره زمونه ای که نه موبایل بود و نه واتساپ و مردم اون موقع ها با دود با هم ارتباط برقرار می کردن یه شهری بود به اسم اتزتالبرات!!! خب شاید خوندن اسمش براتون سخت باشه ولی چه میشه کرد دیگه اسمش همینه راستش خودم هم نمی دونم معنیش چیه ولی میدونم شهر خیلی خوش آب و هوایی بوده با زمین های حاصل خیز که محصولات خوبی هم به مردمش میداده البته نباید فراموش کنیم که مردم این شهر هم آدم های زرنگی بودن، صبح زود با صدای قوووووقولی قوقو از خواب پامیشدن و بعد از آسفالت کردن دهن خروس بدبخت میرفتن دنبال کار و تلاش.

شغل اصلی مردم شهر اتزتالبرات – که نمیدونم این اسم از کجا در اومده و به چه زبونیه – کشاورزی بوده البته عده زیادی هم مهندسی دامپیوتر و پشم افزار داشتن یعنی همون دامپروری خودمون فقط یه خورده با کلاس تر. و از این طریق نیاز های خودشون رو بر طرف می کردن و حتی اضافه این محصولات رو به کشور های خارجی صادر نموده و درآمد میزاییدن ارواح عمشون.

خب همونطور که میدونید شهر که خر تو خر بشه قورباغه هفت تیر کش میشه لذا برای جلوگیری از خر تو خری شهر باید یک حاکم لایق وجود داشته باشد که خوشبختانه توی شهر التزتالبرات – ای بمیره کسی که این اس رو روش گذاشت – یه دونه حاکم ژاپن اصل یا به قول بچه ها چاپ سگو اعلا وجود داشت که هم خیلی عاقل بود و هم بسیار مهربون و همچنین خوشتیپ البته نه به خوشتیپیه من یه خورده هم گوگولی مگولی به اضافه اندکی جیگر و مقداری تو دل برو که مردم به خاطر اینکه دوسش داشتن و میدونستن تصمیماتش به نفع شهرشونه به حرفاش گوش میدادن و به خاطر همین اتحادشون همیشه مقابل دشمناشون پیروز میشدن.

حاکم شهر التزتالبرات – یعنی اگه من این یارویی که اسم گذاشته رو این شهر و گیر بیارم – اسمش خهعلزر بود – اسم شهر کم بود این یکی هم اضاف شد – جناب آقای خهلزر یه پسر داشت به اسم ثیبرذده که از قضا فرمانده لشکر شهر التزاتالبرات هم بود و دهن مهن دشمنای شهر رو مورد عنایت قرار داده بود مخصوصا نشسیذر! حتما میپرسین نشسیذر دیگه کیه؟ باید بگم ایشون یکی از شخصیت های مهم داستان ماست که تو قسمت بعد بیشتر باهاش آشنا میشید چون اگه مغز شما با این اسم های اجق وجق هنگ نکرده دهن من رگ به رگ شده پس تا قسمت بعدی میسپارم خدا رو به ش… ببخشید شما رو به خدا…

بچه ها من زود بر میگردم

فعلا خداحافظ

درباره نویسنده